باران پائیز نقاب او را بر چهره ی مردان این شهر می کشد.
سرگیجه می گیرم از این همه چشم که جواب نگاهم را با گرد شدن ، ریز شدن ، چپ و راست شدن و قیمت پرسیدن می دهند.
همان بهتر که این عینک برف پاک کن ندارد.
دارم فکر می کنم خوبه نیمه دوم سال هر ماهش یه روز و حتی ماه آخرش دو روز کم دارند! مثل من که اونو!
6 ، 7 روز کمتر هم از تکرار این روزمرگی های لوپ وار کم بشه جای خوشحالی داره.
هر روز به زور کند شدن از رختخواب،
به عشق سیگار بین راه و صبحانه سرکار رفتن،
وقت گذرونی تا ناهار،
نگاه های متوالی به ساعت و بیرون زدن،
ورزش،سینما،تاتر،کافه... وقت گذرونی در واقع!
و هم خواب شدن با رختخواب ساکت دوست داشتنی ام.(تنها چیزی که با تمام وجود حس مالکیت دارم بهش)
و باز تکراررررر....
باید بنویسم. تا شاید از همه ی این کلمات جاگیر خلاص کنم ذهنم را. از کلمه ی باید متنفرم . مثل چیزهای دست و پاگیریست که هر وقت توی خونه دنبال چیز دیگری می گردی دائم جلوی چشمت سبز می شود ! آنقدر که یادت می رود چه می خواستی اصلا!
خودم فکر می کنم این باید را یکجوورهائی به ارث برده ام از وقتی هنوز مادرم بند را آب نداده بود. وبال گردن است خلاصه.به زودی یه فکرهائی می شود کرد. مثلا همین الان برای بکار نبردنش جمله را جور دیگری نوشتم. هااان ! جور دیگر!!! این را دوست دارم. در واقع می پسندمش. یک سالی دارد می شود این جوره دیگر برایم پررنگتر از همیشه شده.جور دیگر فکر کنم، ببینم،رانندگی کنم ، معاشرت کنم ؛ نگاهم را جوور دیگر کنم اصلا..یک جوری که از نظر خیلی ها ناجور است اصلا. مهم اینست که با من جور است. باشد که جُر زمانه بیخیال جِر دادن ما بشود و به زودی هم جفتمان جور.
نشسته ام پشت میزم و موس در دست راست و دست چپ روی کیبورد تمام سعی ام را می کنم تا کارهایم را پیش ببرم.
دلم یه جوریه ! انگار هی پر و خالی میشه یا یه سری تیله توش قل می خوره !
وقتی میگم دلم ممکنه خیلی چیزا منظورم باشه :
یه دل دارم که گشنش میشه!
یه دل هست که گاهی توش رخت می شودن!
یه دلی دارم که هی یه چیزائی می خواد !
حتی یه دل میگه برم برم،یه دلم میگه نرم نرم...
از همه مهمتر اما اون دلیه که تنگ میشه!
اون از همه بهونه گیر تره!بقیه رو میشه با یه غذائی ، قرصی ، جیشی و... آروم کرد. اما این یهو پاشو می کنه تو یه کفش که من فقط اونو می خوام! حالا من اونو از کجا بیارم آخه؟؟بعد دیگه نمیشه کاری کرد.اونقدر لگد میزنه و خودش و اینور و اونور پرتاب می کنه که بقیه هم صداشون در میاد و کلا کاری نمیشه کرد.
حتی ورزش و دوش آب سرد هم جواب نمیده!!!!!!!!
آخرین روز خزان
بهار ما بود.
زمستان بی برف
به امید رسیدن به سپیدی
اوج گرفتیم.
بهار،
فصل واژه های رنگی شد.
با گرمای دستانت
تابستان طعم دیگری داشت.
یازده روز مانده
به سومین زمستان
همراه برگهای خزان
تورا به باد سپردم.
٢۶بهمن٨٩
کافه سناتور

